close
تبلیغات در اینترنت

پشتیبانی

.

داستانک

داستانک

منوي کاربري

  • امروز : شنبه 01 اردیبهشت 1397
  • عضو شويد
  • فراموشي رمز عبور ؟
  • نام کاربری :
    رمز عبور :
  • ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
  • عضويت سريع
  • نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
  • ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
  • My Computer
  • براي استفاده بهتر از سايت رو صفحه کليد ، کليد F11 را بنزنيد
  • قالب سايت گاهنامه رنگارنگ فقط با مرورگر موزيلا فاير فاکس پشتيباني مي شود.
  • #داستانک
     
    پسر بچه فقیری وارد کافی شاپ شد و پشت میز نشست.
    خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت. پسر پرسید:
    بستنی شکلاتی چند است؟
    خدمتکار گفت 50 سنت. پسرک پول خردهایش را شمرد بعد پرسید بستی معمولی چند است؟
    خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پرشده بود و عده نیز بیرون کافی شاپ منتظر بودن با بی حوصلگی گفت :35 سنت
    پسر گفت برای من بستنی معمولی بیاورید.
    خدمتکار بی حوصله یک بستنی از ته مانده های بستنی های دیگران آورد و صورت حساب را به پسرک دادو رفت،
    پسر بستنی را تمام کرد صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق پرداخت کرد و رفت..
    هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت گریه اش گرفت ،پسر بچه درروی میز در کنار بشقاب خالی 15سنت انعام گذاشته بود در صورتی که میتوانست بستنی شکلاتی بخرد.
    شکسپیر زیبا میگوید:
    بعضی بزرگ زاده می شوند،
    برخی بزرگی را بدست می آورند،و بعضی بزرگی را بدون اینکه بخواهند با خود دارند.
     
    t.me//wwwgahnamerangarangir👈کانال ما در تلگرام

    #داستانک
    🔵🥞
    پسر و دختر کوچکی با هم بازی می‌کردند. پسر چند تا تیله داشت و دختر کوچولو هم چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت: «من همه تیله‌هایم را به تو می‌دهم و تو همه شیرینی‌هایت را به من بده.»

    دختر کوچولو قبول کرد. پسر بزرگترین و قشنگترین تیله‌اش را مخفیانه برداشت و بقیه را به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همان جوری که قول داده بود تمام شیرینی‌هایش را به پسرک داد. همان شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی‌توانست بخوابد چون به این فکر می‌کرد که همانطوری که خودش بهترین تیله‌اش را پنهان کرده بود شاید دختر کوچولو هم مثل او یک خرده از شیرینی‌هایش را پنهان کرده و همه شیرینی‌ها را به او نداده باشد.

    عذاب وجدان همیشه برای كسی است كه صادق نیست. آرامش برای كسی است كه صادق است.
    ✨💫💫✨

    🍃کانال سایت گاهنامه رنگارنگ🌸
    @wwwgahnamerangarangir
    www.gahnamerangarang.ir

    شخصی زیر درخت گردو ایستاده بود و می‌گفت: « خدایا! همه کارهایت درست است. فقط نمی‌فهمم چرا گردوی به این کوچکی را بالای این درخت بزرگ قرار داده‌ای ولی هندوانه به آن بزرگی را لای بته های کوچک!»

    همین طور که داشت با خدا درد دل می‌کرد. ناگهان بادی وزید و گردویی روی صورتش افتاد و از بینی اش خون آمد. او به خودش آمد گفت: «خدایا کارت درست است. اگر یک هندوانه بالای درخت بود، معلوم نبود چه بلایی سرم می آمد!»

    از بهر روز عید، سلطان محمود خلعت هر کسی تعیین می کرد. چون به طلحک رسید، فرمود که پالانی بیارید و بدو دهید. چنان کردند. چون مردم خلعت پوشیدند، طلحک آن پالان بر دوش گرفت و به مجلس سلطان آمد.

     

    گفت: ای بزرگان، عنایت سلطان در حق من بنده از اینجا معلوم کنید که شما همه را خلعت از خزانه فرمود دادن و جامۀ خاص از تن خود برکند و در من پوشانید.

    عبید زاکانی

     

    گرگ هر شب به شکار می رفت و بی آنکه چیزی شکار کند بازمیگشت

    شبی گرگ را ناراحت دیدم

    با لاشه یک آهو در دهان به گله آمد!

    گرگ های گله شاد از این شکار از او پرسیدند: چرا ناراحتی؟؟!!

    گفت:شبی در سیاهی بیابان چشمانش را دیدم

    دلم را ربود...

    هرشب به خواست پایم که نه,به تمنای دلم میرفتم تا تماشایش کنم...

    امشب محو او بودم که شنیدم صدای سگان ولگرد را

    دویدم

    پریدم

    زیر گلویش را گرفتم و دریدمش...!

    آنچنان دوستش داشتم که نمی خواستم "سهم دلم" نصیب "سگان ولگرد" شود...

  • My Computer
  • قوانين
  • تماس با ما
  • موضوعات سايت
  • ساير
  • GahnameRangarang